فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

307

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الجُهَة - ج جُهَات [ وجه ] : مترادف ( الجِهَة ) است . الجَهَة - ج جَهَات [ وجه ] : مترادف ( الجِهَة ) است . الجِهَة - ج جِهَات [ وجه ] : كنار ، سوى ، جانب ، ناحيه . جَهَدَ - - جَهْداً في الأمر : در آن كار كوشيد و خسته شد ، - الدابَّةَ : بر روى ستور بيش از طاقتِ آن بار حمل كرد ، - اللَّبَنَ : كرهء شير را گرفت ، - الطَّعَامَ : به غذا اشتها پيدا كرد ، - هُ المَرضُ : بيمارى او را لاغر كرد ، - بالرَّجُلِ : آن مَرد را آزمايش كرد . جَهِدَ - - جَهَداً عيشُهُ : زندگى او سخت و بد و نا آرام شد . جُهِدَ - به منتهاى كوشش خود رسيد ، اندوهناك شد ، لاغر شد . الجُهْد - نيرو و توانايى ؛ « بَذَلَ جُهْدَهُ » : نيروى خود را به كار بُرد . الجَهْد - مترادف ( الجُهْد ) است ؛ « جَهْدٌ جاهِدٌ » : كوشش و تلاش كامل ؛ « بِجَهْدٍ جَهيدٍ » : با سختى و مشقت بسيار . الجَهْدَان - آنكه به سختى و مشقت دچار شده باشد . جَهَرَ - - جَهْراً و جِهَاراً الأَمْرُ : آن امر آشكار و نمايان شد ، - الأمْرَ : آن امر را آشكار كرد ، - الصوتَ : صدا را بلند كرد ، - بالقول : با صداى بلند سخن گفت ، - الشيءَ : آن چيز را كشف كرد ، - هُ : به او نگاه كرد ، - الشيءُ فُلاناً : آن چيز فلانى را خيره كرد ، - الرَّجُلَ : آن مَرد را آشكارا ديد ، او را بزرگ داشت ، در چشم او بزرگ شد ، - القومَ : آن قوم را بسيار ديد ، - الأرضَ : زمين را بدون شناسايى پيمود . جَهِرَ - - جَهَراً تِ العينُ : چشم از آفتاب خيره شد و چيزى را نديد . جَهُرَ - - جَهَارَةً الصوتُ : آن صدا بلند شد و اوج گرفت ، - الرَّجُلُ : آن مَرد بزرگ و آراسته شد . الجُهْر - هيئت مَرد ، شكوه و زيبائى مرد . الجَهْر - مص ، آشكار و نمايان ؛ « لقيتهُ جَهْراً » : او را آشكار ديدم ؛ « كَلَّمتُهُ جَهْراً وَبِالجَهْر » : با او بطور آشكار سخن گفتم ، تپهء پهن و عريض ، پاره‌اى از زمان . الجَهِر - من الأصوات : صداى بلند . جَهَزَ - - جَهْزاً على الجريح : بر زخمى سخت گرفت و او را با شتاب كُشت . جَهَّزَ - تَجْهِيزاً هُ : آن چيز را آماده كرد ، - العروسَ : جهاز عروس را آماده كرد ، - المَيّتَ : وسائل مُرده را آماده كرد . جَهَشَ - - جَهْشاً و جُهُوشاً و جَهَشَاناً إليه : به او پناه بُرد و همانند كودك نزد مادرش گريه كرد . الجَهْشَة - اشك چشم ، گروهى از مردم . جَهَضَ - - جَهْضاً هُ : بر او چيره شد ، - هُ عَن كذا : وى را از آن چيز بازداشت و دور كرد . الجِهْض - بچهء سِقط شده . جَهِلَ - - جَهْلًا و جَهَالَةً : نادان شد ، اين واژه ضد ( عَلِمَ ) است ، نادان و ستمكار و بد اخلاق شد ، - الحقَّ : حق را پايمال كرد ، - عليهِ : خود را در برابر او به نادانى زد . جَهَّلَ - تَجْهِيلًا هُ : او را به نادانى نسبت داد . الجَهْل - مص ؛ « عَن جَهْل » : بدون اطَّلاع و دانستن . الجَهْلَة - مترادف ( الجَهل ) است . جَهَمَ - - جَهْماً هُ : با قيافهء عبوس و گرفته با او روبه‌رو شد . جَهِمَ - - جَهْماً : مترادف ( جَهَمَ ) است . جَهُمَ - - جَهَامَةً و جُهُومَةً : ترش روى و عبوس شد . الجَهْم - آنكه عبوس و ترش روى باشد . الجُهْمَة - تاريكى پايان شب . الجَهْمَة - مترادف ( الجُهْمَة ) است . جَهَنَّم - جهنم ، دوزخ . اين واژه غير منصرف است و عبرانى است . الجَهُور - ج جُهُر ؛ « جَهْورُ الصوتِ » : آنكه داراى صدائى رسا و بلند است . الجُهُورة - مترادف ( الجَهَارة ) است . الجَهْوَرِيّ - بلند و رسا ؛ « صوتٌ جَهْوَرِيّ » : صداى رسا و بلند ؛ « رَجُلٌ جَهْوَريٌّ » : آنكه داراى صداى بلند است . الجَهُول - ج جُهَلَاء : نادانِ مطلق . الجَهِير - بلند ، مرتفع ؛ « كلامٌ جَهِيرٌ » : سخن با صداى بلند ، شايستهء نيكى و خوبى ، زيبا . الجَهِيرَة - مؤنث ( الجَهير ) است ؛ « امرأَةٌ جَهيرةٌ » : زنى كه داراى صداى بلند است ؛ « عفيفُ السَّريرة و الجَهيرَة » : او ظاهر و باطنى پاك دارد . الجَهِيز - من الخيل : اسب سبكبال ؛ « موتٌ جَهِيزٌ » : مرگ ناگهانى . الجَهِيض - مترادف ( الجِهْض ) است . الجَوّ - ج جِوَاء و أَجْوَاء [ جوو ] : جَوّ ، فضا كه ميان آسمان و زمين است ، سرزمين فراخ ، درّهء فراخ ، محيط زيست ؛ « جَوّاً » : مسافرت با هواپيما ؛ « جَوُّ البيتِ » : داخل خانه ؛ « جَوُّ كُلِّ شيءٍ » : ميان و داخل هر چيزى . الجَوَى - [ جوي ] : مص ، شور و توانفرسائى از اندوه يا عشق ، - ( طب ) : درد سينهء ، آنكه به درد سينه دچار باشد ، درازى بيمارى . الجِوَاء - [ جوي ] : درهء فراخ ، باطن زمين . الجَوَائِز - [ جوز ] : اين واژه جمع ( جائِز ) و ( جائِزة ) است ؛ « جَوَائِزُ الأَشعارِ أَو الأَمثالِ » : شعرها و مَثَلهايى كه از شهرى به شهر ديگر در زبانها افتد . الجَوَاب - ج أَجْوِبة و جَوَابَات [ جوب ] : پاسخ پُرسش ، پاسخ نامه ، پاسخ اعتراض . الجَوَّاب - [ جوب ] : اين واژه مبالغهء ( الجائب ) است ، آنكه بسيار سفر كند ؛ « جَوَّابُ آفاقِ » : بسيار سفر كننده بر روى زمين . الجَوَّابَة - مترادف ( الجَوَّاب ) است . اين تاء براى مبالغه است نه براى تأنيث . الجَوَاحِر - [ جحر ] : جانوران عقب افتاده و بازمانده از ساير حيوانات و جانوران . الجُوَاد - [ جود ] : تشنگى ، سختى تشنگى . الجَوَاد - ج أَجْوَاد و أَجَاوِد و أَجَاويد و جُود و جُودَة و جُودَاء [ جود ] : آنكه سخاوتمند و دستباز باشد اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود ؛ « رَجُلٌ جَوَادٌ » : مَرد سخاوتمند ؛ « امَرأَةٌ